سرگذشت من

گذشته و حال خودم رو می نویسم تا شاید بتونم به کسی کمک کنم...


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر ماه سال 1390ساعت 12:31 PM  توسط شیدا  |  14 نظر

ادامه؟! چی بگم...

سلام دوستهای خوبم و خواننده های عزیزم که چه در طول نوشتم چه حالا زحمت کشیدین و وقت گذاشتین و نوشته های منو خوندین و هنوزم به یادم هستین و برام نظر میذارین، دلم برای همتون تنگ شده...  

پی نوشت اضافه شد! 

سارای عزیز ممنون بابت رمزت ولی چرا رو وبلاگت زده هک شد؟! لطفن اگه وبلاگ جدید زدی بهم خبر بده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 08:43 AM  توسط شیدا  |  51 نظر

رها شده

تو حکمت یه چیزایی تو زندگی موندم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند ماه سال 1389ساعت 12:51 PM  توسط شیدا  |  55 نظر

پاسخ فرزاد

سلام فرزاد عزیز 

من سوالتون رو پاسخ دادم ولی نمیدونم چرا بعد از تایید نظرات دیدم کامنت شما ناپدید شده! نمیدونم این فقط مشکل من باشه یا نه ولی خواستم یه بار دیگه اینجا جوابم رو تکرار کنم. 

دوست عزیز به نظر من شما در کل این خانم رو برای ازدواج پسندیدید ولی هنوز مطمئن نیستین و برای همین دوست دارید رابطه تون به شکل غیر رسمی بیشتر ادامه پیدا کنه ولی این خانم دوست داره زودتر در این رابطه تصمیم گیری بشه، پاسخ این خانم به شما در واقع یه اولتیماتومه که زودتر تصمیم گیری کنی تا یا ادامه رابطه قطع بشه و یا شما برای رسمی کردن رابطه تصمیم قاطع بگیرید که البته اینجور که پیداست اون با توجه به علاقه و وابستگی شما امیدواره با این کار شما رو تشویق به رسمی کردن رابطه بکنه و میخواد جواب مثبت از شما بگیره. 

امیدوارم شما هم زودتر تصمیم گیری کنید (با توجه به چهارماه فرصت آشنایی و صحبت) و تو تصمیم گیری هم فقط احساساتی برخورد نکنید که یه تصمیم غلط یه عمر پشیمونی میاره... 

به امید خدا که تصمیم درستی بگیرید، موفق و شاد و سربلند باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند ماه سال 1389ساعت 08:09 AM  توسط شیدا  |  9 نظر

۵۲

سیاوش تصمیم گرفته بود از ایران بره. تمام مسئولیت کارخونه رو هم داد به من و گفت هر جا مشکلی داشتم سیامک کمکم می کنه. خانواده اش خیلی ناراحت بودن که میخواد بره و مانعش میشدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند ماه سال 1389ساعت 07:17 AM  توسط شیدا  |  46 نظر

۵۱

سیاوش بهتر شده بود و تو بخش عادی بستری بود. سیامک اومد و یه کم پول پیشم گذاشت و چندتا کلید بهم داد و گفت سیاوش اصرار میکنه که حالش خوبه و میخواد مرخص بشه، اگه میتونی بیا یه سر ببینش میدونم داره بهونه تو رو می گیره!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اسفند ماه سال 1389ساعت 07:16 AM  توسط شیدا  |  2 نظر

۵۰

بهش اخم کردم و گفتم سلام. گفت چیه چیزی شده؟ گفتم نه چطور؟ گفت خیلی سرسنگین شدی! رفتم و مشغول به کار شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند ماه سال 1389ساعت 07:20 AM  توسط شیدا  |  13 نظر

۴۹

قرار شد صبح بریم عقد کنیم و بعدش من برم آرایشگاه واسه شب. هر چی خونوادش اصرار کردن که عقد رو تو خونه بگیریم و اونا برام سفره بندازن قبول نکردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند ماه سال 1389ساعت 07:19 AM  توسط شیدا  |  0 نظر

۴۸

تفاوت سنی کیوان با من خیلی کمه. کیوان پسر بزرگ خونواده شونه و به همین دلیل بعد از فوت پدرشون یه جورایی جای پدرشو می گیره. تو خونواده اونا یه جورایی مرد سالاری حاکمه و همه کارها باید با اطلاع مرد انجام بشه و کیوان تو همچین محیطی بزرگ شده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند ماه سال 1389ساعت 09:21 AM  توسط شیدا  |  11 نظر

۴۷

بهش گفتم کجا بودی؟ گفت نگرانم شده بودی؟! گفتم نباید یه خبری بدی که سالمی؟ گفت میخواستی زنگ بزنی بپرسی! گفتم من کی تا حالا بی خبر زنگ زدم؟ به اس ام اس هام که جواب نمیدادی، گفت خوب حتمن نمیتونستم! بغض کرده بودم. میخواستم بپرسم چرا با من اینطوری رفتار میکنی؟... ولی رفتم و مشغول به کار شدم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند ماه سال 1389ساعت 09:20 AM  توسط شیدا  |  5 نظر

   1      2      3      4      5      6      7      8   >>